
سرطان حنجره
قريب سي سال قبل مبتلا به مرض سرطان حنجره گرديدم و همه دكترهايي كه مرا مداوا كرده بودند از علاج و بهبودي من مايوس شده و گفتند: كه مرض تو قابل معالجه نمي باشد بطوري كه ديگر قادر به صحبت كردن هم نبودم .
مايوسانه از تهران به بندر برگشتم . روزها به طور سخت و پياپي مي گذشت تا اينكه ايام محرم فرا رسيد، بنده چون ايام محرم الحرام براي تبليغ دين منبر مي رفتم ، با خود انديشيدم كه منبري اينجا من بودم ، همه از اطراف براي عزاداري (حضرت سيدالشهدا (ع )) به اينجا مي آمدند و من بر ايشان منبر مي رفتم ، اما امسال ديگر محروم شده ام باري ، با ياس و دلتنگي زياد، در منزل بستري بودم .
روزي (كتاب العباس ) نوشته (مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم قدس سره ) را مطالعه مي كردم ، به اين مطلب رسيدم كه نوشته بود: (اگر كسي حاجتي داشته باشد و متوسل به (ام البنين (عليه السلام )) مادر حضرت (قمر بني هاشم ابوالفضل العباس (ع )) شود و روز شنبه هم به نيت حضرت روزه بگيرد، حاجتش برآورده مي شود). در همان آن توسلي پيدا كرده و گفتم : (يا ام البنين ، ما هر سال مثل امشب گريه مي كرديم و منبر مي رفتيم ولي امسال محروم شده ايم .)
وقت نماز مغرب و عشا شد، نماز خواندم ، گويي كسي به من گفت : به مسجد برو، در مسجد برنامه عزاداري بر پا بود ولي من در آنجا حضور نداشتم و منبري هم كه مردم براي انجام سخنراني در دهه محرم الحرام به مسجد آورده بودند خالي بود. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و در منزل بنشينم ، لذا به طرف مسجد حركت كردم . به درب مسجد كه رسيدم ، مردم با ديدن من شروع به گريه كردند. من هم متاثر شدم كه امسال نمي توانم كاري بكنم .
اما پس از آنكه وارد مسجد شدم ، بي اراده به طرف منبر حركت كردم تا كنار منبر رسيدم ، و سپس از پله هاي منبر بالا رفتم . (براي چه بالاي منبر مي روم ؟!)، خودم هم نمي دانم .
پس از آنكه در بالاي منبر قرار گرفتم ، يكدفعه شروع كردم به (بسم الله الرحمن الرحيم ) گفتن و يك ساعت و نيم صحبت كردم . چه مجلسي شد همه ناله و گريه و ضجه مي زدند انگار نه انگار كه من آن آدم قبلي مي باشم . متوجه شدم كسالتم رفع شده است از آن وقت الي يومنا هذا ديگر بحمدالله كسالتي ندارم . اين است معجزه پسر رشيد (ام البنين (عليه السلام ) حضرت ابوالفضل العباس
منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
زیارت مساوی باشد
يكى از آقايان كربلايى روزى دو يا سه مرتبه به زيارت ((حضرت سيدالشهدا (ع))) مى رفت ، و روزى يك مرتبه بزيارت ((حضرت قمربنى هاشم (ع ))) مى آمد.
يك شب در عالم رؤ يا ((حضرت بى بى عالم فاطمه زهرا سلام الله عليها)) را زيارت مى كند و محضر مقدس آن حضرت شرفياب مى شود و سلام مى كند.
حضرت به او اعتنايى نمى كند.
عرض مى كند: اى سيده من ، تقصير من چيست ؟ از من چه قصورى سر زده كه مورد بى اعتنايى شما قرار گرفتم ؟!
حضرت فرمود: بخاطر اينكه تو به زيارت فرزندم بى اعتنايى كردى .
مى گويد: اتفاقاً من روزى دو سه مرتبه بزيارت فرزند گرامى شما مى روم .
حضرت فرموده بودند: بله ، ((فرزندم حسين را زيارت مى كنى ، ولى فرزندم ابوالفضل العباس را يك مرتبه به زيارتش مى روى ، من مايلم اين فرزندم را مانند فرزندم حسين زيارت كنى .(52)
منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
شفا
در كتاب مجموعه ي انوار علمي معصومين عليهم السلام تاليف، آقاي شيخ علي فلسفي صفحه ي 235 اين كرامت از حاج شيخ اسماعيل نايب نقل شده است كه:
حاج شيخ اسماعيل نايب، فاضل عابد معاصر و داراي تاليفات فراوان، كه اين جانب افتخار شاگردي او را داشتم، مي فرمود: متولي حرم حضرت عباس عليه السلام گفت: من به گوش دردي مبتلا شدم و كارم كم كم به جايي رسيد كه اطباي بغداد عاجز شده و به من توصيه كردند كه به بيمارستانهاي خارج بروم.
در يكي از بيمارستانهاي خارج، تحت برنامه، بستري شدم و پس از معاينه و آزمايش، اعضاي شوراي پزشكي گفتند كه بايد مورد عمل جراحي قرار بگيرم، ولي گفتند نود درصد امكان خطر وجود دارد به آنان گفتم: امشب را مهلت دهيد تا راي خود را اظهار نمايم.
در آن شب بسيار محزون بودم اما يك مرتبه با خود گفتم، بيماران از خاك كربلا شفا مي گيرند و من، كه خود متولي قبر مطهر هستم، از اين فيض محرومم!
خوشبختانه قدري از خاك قبر حضرت عباس عليه السلام با خود همراه داشتم. با حال توجه قدري از آن خاك را در گوشم ريختم و خوابيدم. صبح ديدم چرك خارج نشده و درد آن ساكت شده است. پزشكان براي گرفتن پاسخ نزد من آمدند، گفتم باز گوش مرا مورد
آزمايش قرار دهيد. اين بار كه معاينه كردند، ديدند عارضه كاملا برطرف شده است.
فورا كميسيون پزشكي تشكيل يافت و در باب اين حادثه ي معجزه آسا بحثهايي صورت گرفت. در طول بحث نظراتي داده شد و قرار شد نظر خود من را نيز در اين مسيله جويا شوند.
من در جواب گفتم: به واسطه ي خاك قبر حضرت عباس عليه السلام است.
با شگفتي گفتند: آيا از آن خاك چيزي باقي مانده است؟ گفتم: بلي، و به ايشان دادم. تربت حضرت را سه روز در آزمايشگاه مورد تجزيه و تحليل قرار دادند، روز چهارم پزشك آمد و با حال اشك گفت: سه روز آن را در دستگاه گذاشته ام و مي بينم خاك و خون است و اثر شفا در آن خون مي باشد.
آري، در آن مدت كه در آن كشور بودم، همه جا در مجالس و محافل از اين كرامت سخن مي گفتند و جمعيت فراواني از فرقه ي كفار شيفته ي آن بزرگوار شدند و عده اي هم كه از نزديك شاهد قضيه بودند به اسلام گرايش پيدا كردند.
ناقل اين كرامت گويد: به متولي باشي گفتم: اي كاش به آن رييس آزمايشگاه مي گفتي آيا مي تواني تشخيص بدهي اين خون كه در ميان خاك بوده از چه عضو حضرت عباس عليه السلام مي باشد.
منبع.کتاب در كنار علقمه؛ كرامات حضرت عباس عليه السلام
شفای چشم
حضرت حجه الاسلام و المسلمين (حاج آقاي نمازي اصفهاني ) فرمودند: (آقا سيد مصطفي زنجاني ) از بچه هاي جهاد سازندگي است كه شيميايي شده بود تعريف كرد:
وقتي كه در جهاد بودم توي فاو شيميايي زدند، خيلي از بچه ها شيميايي شدند، آنها كاري ازشان بر نمي آمد عراقي ها داشتند مي آمدند و ما هم نزديك بود اسير بشويم .
دستم را بلند كردم گفتم : يارب يارب يارب و جدي ميگفتم : يارب .
يك ماشين اي فا آن جلو بود، رفتم ببينم كليدش توش هست يا نه ، چون از ماشين هاي غنيمتي عراقيها بود كه قبلا بچه ها گرفته بودند، ديدم كليد روي ماشين است . گفتم : يا فاطمه زهرا روشن شد، بچه ها ريختند، بالاي ماشين ، از روي پل اروند آمديم .
خلاصه بر اثر شيميايي چشمهايم ناراحتي پيدا كرد، اين بيمارستان و آن بيمارستان نتيجه اي نگرفتم ، كم كم چشمهايم نابينا شد ديگر چيزي را نمي ديدم ، دكترها جوابم دادند، گفتند: دوا ندارد، گفتم : خارج بروم خوب مي شوم ، گفتند: فايده ندارد.
(سيد مصطفي ) گفت : يك مدت بود كه چشمهايم ديگر نمي ديد، يك روز داشتم جايي مي رفتم ، صداي (حاج آقا محمد بهشتي ) را شنيدم (چون ، با حاج آقا رفيق بودم ) سلام كرد، گفتم : آقا دكترها جوابم دادند و گفته اند چشمت خوب نمي شود.
آقا فرمودند: (چهل روز زيارت عاشورا بخوان انشاالله خدا شفايت مي دهد،) من هم يك نوار زيارت عاشورا گرفتم و هر روز زيارت عاشورا گوش ميدادم و مي خواندم ، يك مقداري را خوانده بودم كه يك شب يكي از قوم و خويشان به ديدنم آمد و يك دسته گلي آورد من كه نمي ديدم . گفت : آقاي (زنجاني ) يك دسته گل برايت آورده ام ، چشمهايت نمي بيند، اما يك دسته گل مي خواهم برايت بخوانم ، گفتم : بفرماييد، (حديث شريف كساء) را خواند، وقتي كه (حديث كساء) تمام شد، روضه (پنج تن (عليهم السلام )) را خواند و روضه (پنج تن ) تمام شد، روضه (حضرت اباالفضل (ع )) را داشت مي خواند كه حالم بهم خورد. گفتم : (يا اباالفضل ) و ديگر افتادم و از حال رفتم ، توي بي هوشي كه بودم در آن حالت ديدم پاي صندلي روضه هستم ، همانجا كه گاهي وقت ها پاي منبر (حاج آقا محمد بهشتي ) مي رفتم ، اما، هيچكس آنجا نبود و من تنها بودم ، يك آقايي آمدند دو تا بال داشتند با بالهايشان مرا بغل كردند بردند يك جاهاي خوب خوب باغها و گلستانها.
از دور يك آتشي را بمن نشان دادند فرمودند: كفار و منافقين دارند توي آتش مي سوزند، اين ها هم مو منين و مو منات هستند كه در اين بوستان جايشان خوب است مرا همه جا گردانيدند. بعد مرا آوردند پاي صندلي كه بودم . گفتم : آقا خليي خوشحالم كردي ، تمام غصه هايم برطرف شد، بياييد برويم منزل .
فرمودند: چشم با هم به منزل آمديم ، گفتم : يك مقدار در منزل ما بنشينيد، فرمود: من خيلي كار دارم مي خواهم بروم گفتم : آقا شما را بخدا مي سپارم ، ولي خود را معرفي نفرموديد؟!
فرمود: (من قمربني هاشم اباالفضل هستم .)
حضرت رفتند ولي من هي مي گفتم : (يا اباالفضل ،) چشمهايم را باز كردم ديدم چشمهايم مي بيند و هنوز هم مي بينم ، پشت ماشين هم مي نشينم (الحمد لله اين به بركت حضرت اباالفضل (ع ) است .)(46)
منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
کلب استان علی ع
در كتاب زندگاني پرچمدار كربلا، نوشته ي آقاي مظفري معارف صفحه ي 94 آمده است كه:
شيعيان از دست اذيتهاي افاغنه به علماي نجف شكايت كردند سيدي از علماي نجف در خواب حضور پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و اميرالمومنين عليه السلام رسيد در حالي كه عباس بن علي عليه السلام وارد شد و قلاده ي حيواني به دست داشت.
علي عليه السلام فرمود: به زودي شيعيان نجات خواهند يافت، روزي كه نادرشاه به زيارت اميرالمومنين عليه السلام مشرف شد سيد نامبرده به ملاقات نادر آمد و الله اكبر گفت، نادرشاه علت تكبير را پرسيد؟ سيد خوابش را بيان كرد.
نادر امر كرد قلاده اي به گردنش انداختند و كشان كشان به حرم مشرف شد و اين عمل را تكرار كرد و از اين جهت ايمان مخصوص به مولاي متقيان اميرالمومنين علي عليه السلام پيدا كرد و به طلاكاري گنبد و ايوان مطهر قيام كرد و مهر خود را، كلب آستان علي نادرقلي (نادرشاه) انتخاب كرد.منبع.کتاب در كنار علقمه؛ كرامات حضرت عباس عليه السلام
شفای دختری از هندوستان
آقاي محمود چراغي كارمند اداره ي اوقاف و امور خيريه استان قم كه يكي از موثقين مي باشد براي مولف نقل نمودند كه:
در حدود سال 1328 هجري شمسي به همراه خانواده عازم زيارت عتبات عاليات در كشور عراق شديم.
خوب به ياد دارم كه اوايل مهر ماه بود و چند روزي به محرم مانده بود، همراه خانواده ي ما حدود ده خانوار ديگر نيز بودند كه قصد داشتند ايام محرم را در كنار مرقد مطهر آقا امام حسين عليه السلام و قمر بني هاشم عليه السلام باشند، ولي بعد از اينكه به كرمانشاه رسيديم براي اخذ ويزا دچار مشكل شديم و سفر به تعويق افتاد به طوري كه وقتي وارد كربلا شديم دهه ي اول محرم تمام شده بود و طايفه بني اسدها كه طبق روال در سوم شهادت آقا امام حسين عليه السلام و اصحاب باوفايش به كربلا مي آمدند تازه رسيده بودند و با بيل و كلنگ در سراسر حرم نشسته يا خوابيده بودند تا براي صبح 13 محرم كه روز سوم امام بود مراسم خود را اجرا كنند.
ما هم بعد از زيارت چون حرم خيلي شلوغ بود و خسته نيز بوديم به مسافرخانه رفتيم تا استراحت نماييم. چند شبي به همين منوال گذشت كه هر شب، اول به زيارت آقا امام حسين عليه السلام و بعد به زيارت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام مي رفتيم.
در يكي از همين شبها وقتي به حرم حضرت عباس عليه السلام وارد
شديم ديديم در قسمتي از حرم زنان هندي دور دختري جمع شده اند و مشغول گريه و زاري هستند، خواهرم به آنها نزديك شد و بعد از مدتي پيش ما آمد، وقتي از او جريان را سيوال كرديم گفت: عده اي زن هندي هستند كه دختر يكي از آنها بر اثر حادثه اي نابينا شده است و حال مي خواهند به كشورشان برگردند ولي به خاطر اينكه دختر نابينا شده است مادر دختر بي تابي مي كند كه اگر برگردند خانواده ي شوهرش او را اذيت خواهند نمود، زيرا خانواده ي شوهرش سني مذهب بوه و او را نيز از اين سفر منع كرده بودند ولي قبول نكرده بود و همراه دخترش و جمعي ديگر از زنان هندي به اين سفر آمده بود.
به هر حال، هنوز از صحبتهاي خواهرم چيزي نگذشته بود كه ناگهان ديديم صداي هلهله و فرياد صحن و سراي آقا قمر بني هاشم عليه السلام را به لرزه درآورد. وقتي جلوتر رفتيم ديديم آن دختر نابينا در حالي كه چشمانش مي درخشد در ميان زنان هندي قرار دارد و آنها نيز غريو شادي بر مي كشند.
اين صحنه را من و كليه ي همراهان نيز مشاهده كردند و يكي از زيباترين صحنه هايي بود كه در عمرم ديده ام، من اين كرامت را بيش از پنجاه جلسه براي عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام تعريف نموده ام و اگر خدا توفيق دهد باز هم تعريف خواهم نمود، باشد كه آن بزرگواران ما را در روز قيامت با شفاعت خود رو سفيد گردانند.
منبع.کتاب در كنار علقمه؛ كرامات حضرت عباس عليه السلام
سقاخانه
كاسبي در بازار (اصفهان ) مغازه اي داشت و كنار مغازه اش سقاخانه اي بنام (آقا اباالفضل (ع )) بود، او چون علاقه زيادي به (حضرت عباس (ع )) داشت مي گفت : آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مي كنم و از آن بخوبي نگهداري مي كنم و آن را آب مي كنم كه مردم جگر داغ شده ، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين (ع ) و فداكاري و ايثار و وفاي شما بيفتند، و شما هم در عوض مغازه مرا نگهداري كن كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند.
هر روز كارش اين بود كه سقاخانه (حضرت اباالفضل (ع )) را تميز مي كرد و آب در آن مي ريخت و يخ مي گذاشت و مردم لب تشنه از آن مي آشاميدند و مي رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد، كه تمام لوازمات مغازه را دزديده اند، خيلي ناراحت شد، صدا زد: (يا اباالفضل ) من سقاخانه ات را تميز مي كردم ، آب مي ريختم ، يخ مي گذاشتم ، اينقدر به شما علاقه داشتم و محبت مي كردم و مردم را بياد شما و برادرت حسين (ع ) مي انداختم حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...)
با عصبانيت به خانه بر مي گردد، روز بعد به مغازه ميآيد و مشاهده مي كند تمام لوازم و اجناس مغازه اش سر جايش برگشته و دو نفر دم در مغازه ايستاده اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند، تا چشمشان به صاحب مغازه مي افتد به دست و پاي او مي افتند و مي گويند: (اي آقا ما را ببخش چون (آقا حضرت اباالفضل (ع )) رضايت شما را خواسته و الا ما هلاك خواهيم شد.)(24)
منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
عالم مغرور
يكي از علماء كربلا به علم خود مغرور گشته و بيچاره از ويژگيهاي ارزشمند خود و علوم و نماز شب و اعمال مستحب و زهد و تقواي خويش سخن مي گفت و اظهار مي داشت : من از (حضرت اباالفضل ) بواسطه اين ويژگيها برتري دارم ، و اگر (اباالفضل ) اين خصوصيتها را داشته باشد مثل من مي باشد، و شهادت روز عاشورا نمي تواند با علم و فقه و ... برابري كند.
حاضرين در مجلس از اين جسارت و غرور او در شگفت شدند، و از جهل و ناداني او متحير، و تاءسف مي خوردند. و او همچنان بر داشته هاي خود افتخار مي كرد.
روز بعد حاضرين در مجلس شوق فراوان پيدا كردند كه خبري از مرد جسور پيدا كنند كه آيا دست از گمراهي خود برداشته يا نه ؟. رو به خانه او آوردند، درب منزلش را كوبيدند و از احوال او سو ال كردند، در جواب گفتند: حرم (حضرت اباالفضل (ع )) رفته ، آنها به حرم مشرف شدند، ديدند آن مرد ريسماني به گردن خود قرار داده ، و سر ديگر آن را به ضريح مطهر بسته و با گريه و زاري از عمل خود اظهار ندامت و پشيماني مي كند.
موضوع را از او سو ال كردند، گفت :
ديشب با همان غرور به خواب رفتم ديدم در كنار جمعي از علماء نشسته ام ، ناگاه مردي داخل شد و صدا زد: (آقا اباالفضل (ع )) تشريف آوردند، نام حضرت دلها را غرق سرور كرد، طولي نكشيد حضرت در هاله اي از نور كه اطراف چهره مباركش احاطه كرده بود با سيمايي كه حكايت از (اميرالمو منين (ع )) داشت .
وارد مجلس شدند، و براريكه اي در صدر مجلس نشستند، همه حاضرين در برابر عظمت و شكوه حضرت خاضع و خاشع بودند، و من از جسارت گذشته خود بشدت در ترس و اضطراب بودم .
(حضرت اباالفضل (ع )) با يكايك اهل مجلس شروع به سخن نمودند، نوبت به من رسيد، فرمودند: تو چه مي گويي ؟
من هوش از سرم رفت ، مي خواستم خود را از مهلكه برهانم ، و به گمان خود حق را ثابت كنم ، دليلهاي خود را به عرض حضرت رساندم .
(حضرت اباالفضل (ع )) فرمودند: (من نزد پدرم (اميرالمو منين (ع ) ) و برادرانم (امام حسن و امام حسين (عليه السلام )) علم آموخته ام و بدرجه يقين رسيده ام ،) اما تو در دين خود و نسبت به امام شك مي ورزي ، آيا چنين نيست ؟!
سپس فرمود: اما استادي كه تو نزد وي درس خوانده اي از تو بدبخت تر است !
پيش تو اصول و قواعدي چند است كه براي جاهل به احكام قرار داده شده تا بوسيله آنها حكم را بدست آوري ، و (من محتاج به اين اصول و قواعد نيستم ، زيرا احكام واقعي دين را از منبع وحي الهي دريافت نموده ام ، و خداوند در من صفات برگزيده اي قرار داده از كرم و صبر و ايثار و ... كه اگر اندكي از آنها ميان همه شما تقسيم مي شد، توان پذيرش آنها را نداريد) و در تو صفات رذيله اي چون حسد و خود خواهي و ريا مي باشد، سپس با دست شريفشان به دهن من زدند.
ترس و پشيماني از عمل زشت مرا واداشت تا با انابه و توسل به درگاهش روي آورم .
منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
علامه امینی
در ايام بيماري (مرحوم علامه اميني رضوان الله تعالي عليه )
صاحب كتاب شريف الغدير فردي براي عيادت به منزل موقت ايشان واقع در پيچ شميران تهران رفت ؛ و علامه سخت بيمار و به پشت خوابيده بود.
آن فرد در ضمن حرفها گفت : آقا مثلا اگر انسان به (حضرت عباس (ع ) ) علاقه و محبت نداشته باشد به كجاي ايمان او صدمه مي خورد؟!
(علامه اميني ) متغير شده و با آن حالت نقاهت ، نشست و فرمود:
(به حضرت ابوالفضل (ع ) كه سهل است ، اگر به بند كفش من كه نوكري از نوكران حضرت ابوالفضل (ع ) هستم از اين جهت كه نوكرم علاقه نداشته باشد، والله به رو در آتش خواهد افتاد.)منبع.کتاب كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
سلام به بزرگان غريبانه ..
اگه يادتون باشه تو پستهاي گذشته يه ماجرايي از شيخ كاشي براتون گذاشته بودم ..
يه اقايي بوده به فاصله وضو گرفتن شيخ كاشي نمازشو ميخونه و تموم ميكنه ..
شيخ كاشي كه ازين كار شخص عصباني ميشه بهش ميگه چي كار ميكردي ؟؟
طرف هم كه ميدونه اگه بگه كاري نميكردم دروغ گفته و فهميده بود كه شيخ كاشي عصباني شده اينقدر تند
نماز خونده
..يه جمله قصار به ذهنش ميرسه به شيخ كاشي ميگه اومدم به خدا بگم كه من ياغي نيستم همين ..
ميگن جمله مرد تاثير زيادي تو شيخ كاشي گذاشت وقتي از شيخ ميپرسيدن حالت چطوره ؟ ميگفت من ياغي نيستم ..
همين الانم دارم از طرف همه جوونها كه مثل من دلشون ميخواد به خدا برسند و اون تهاي دلشون با اسموني هاست صحبت ميكنم ..ميگم
خدا ما ياغي نيستم ..
خدا شما رو به حق سر بريده اقا اباعبدالله به حق دو دست بريده عباس به حق اقا جانومون امام زين العابدين تنهامون نذاريد ..
دستمون رو بگيريد ..
ما تو اين دنيا و اخرت نيازمند نگاه مهربون شماييم خدا ..
خوبيم بديم به پات نوشته شديم خدا ..
خدا به جان دردانه ال رسول بي بي زهرا ما ياغي نيستيم ..
دستمونو بگيريد ..
در پايان باز هم ميگم دعا براي هم رو فراموش نكنيم ..
من هم براي تك تك تكون دعا ميكنم ..
يه حرفي ميخوام بزنم شايد يه خورده دور از ذهن باشه ولي كار با خدا و اسموني ها اصلا دشوار نيست ..
دلم ميخواد همه بزرگان غريبانه ..همه و همه ازون اول كسايي كه به وبم اومدند و رفتند تا اخرين لحظه اي كه من زنده ام تو وبم مياند ..
فرداي قيامت تو سفره مولا علي و خانم فاطمه زهرا باشيم ..
دلم ميخواد بچه هاي غريبانه همه و همه اون دنيا بهشتي باشند و تو سفر ه امام علي شاد شاد شاد باشند ...
اونجا عاشقانه با خدا حرف بزنيم ..
همه بزرگان غريبانه اون دنيا كنار هم نزد مولا علي باشند ..
همه بزرگان غريبانه ..
همه بزرگان غريبانه
همه بزرگان غريبانه
تو بهشت كنار مولا علي باشيم اونجا از اين وبلاگ صحبت كينم ..
برچسب:
نویسنده: اشکان احمدپور